شمس الدين حافظ

311

سفينه حافظ ( فارسى )

سينه گو شعلهء آتشكده پارس بكش * ديده گو آب رخ دجلهء بغداد ببر سعى ناكرده درين راه به جائى نرسى * مزد اگر مىطلبى طاعت استاد ببر دوش مىگفت بمژگان درازت بكشم * يا رب از خاطرش انديشهء بيداد ببر روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بده * وانگهم تا بلحد فارغ و آزاد ببر دولت پير مغان باد كه باقى سهلست * ديگرى گو برو و نام من از ياد ببر بعد ازين چهرهء زرد من و خاك در دوست * باده پيش آر و به يك جا غمم از ياد ببر حافظ انديشه كن از نازكى خاطر يار * برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر [ 251 شب وصلست و طى شد نامهء هجر ] 12 شماره مسلسل 353 شب وصلست و طى شد نامهء هجر « 1 » * سلام فيه حتى مطلع الفجر « 2 » دلا در عاشقى ثابت قدم باش * كه در اين ره نباشد كار بىاجر من از رندى نخواهم كرد توبه * و لو آذيتنى بالهجر و الحجر « 3 » دلم رفت و نديدم روى دلدار * فغان از اين تطاول آه از اين زجر برآ اى صبح روشن‌دل خدا را * كه بس تاريك مىبينم شب هجر وفا خواهى جفاكش باش حافظ * فان الربح و الخسران فى التجر « 4 » [ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر ] 13 شماره مسلسل 354 دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر * تو نيز اى ديده خوابى كن مراد دل برآر آخر منم يا رب كه جانان را ز عارض بوسه مىچينم * دعاى صبحدم ديدى كه چون آمد به كار آخر چو باد از خرمن دو نان ربودن خوشه‌اى تا چند * ز همت توشه‌اى بردار و خود تخمى به كار آخر مراد دنيا و عقبى به من بخشيد روزىبخش * بگوشم قول چنگ اول بدستم زلف يار آخر نگارستان چين دانم نخواهد شد سرايت ليك * بنوك كلك رنگ‌آميز نقشى مىنگار آخر

--> ( 1 ) هجر يعنى جدائى كردن ( 2 ) درودى است در آن تا برآمدن صبحگاهان ( 3 ) اگر مرا با دورى و محروميت بيازارى ( 4 ) در تجارت هم سود است و هم زيان .